Fate

Part:8


یه آبی به صورتم زدم و بعدش از wc اومدم بیرون خیلی گرسنم بود.
الان تقریبا دو روز تو اتاقم افسردگی گرفته بودم.
از اتاق اومدم بیرون و به سمت آشپز خونه رفتم از یخچال یه بطری آب برداشتم و یکم تو لیوان ریختم تا خواستم کمی ازش بخورم زنگ در خونه به صدا در اومد
+این وقته صبحم ولم نمیکنن
درو باز کردم که با قیافه ی نگرانه میونگ روبرو شدم با سیلی ای که به صورتم زد متعجب بهش نگاه کردم
میونگ: معلوم هست تو کجایی دختره ی روانیی کلی بهت زنگ زدم مگه کری تو آخهه
بدون توجه به حرفاش دوباره برگشتم به آشپزخونه تصمیم گرفتم پیتزا درست کنم.
میونگم اومد توی آشپز خونه دستاشو توهم قفل کرد و با اعصبانیت بهم نگاه میکرد
+چیه؟
میونگ:با دیوار حرف نزدم که جواب منو بدههه
+آه میونگ اصلن حوصلشو ندارم دست از سرم بردار
میونگ:منظورت چیه بگو ببینم چته تو
پیتزا رو حاضر کردم و گذاشتمش تو فر و روشنش کردم که یهو میونگ دستمو کشید و گذاشتم رو کاناپه خودشم نشست
میونگ:یا بهم میگی چته یا خودم میکشمت
+چیزی نیست فقط یکم حالم بده
میونگ:انقدر دروغ نگو تو هیچ وقت اینطوری نبودی لاغر شدی زیر چشمات کبود شده
دستای میونگو تو دستام گرفتم و به چشماش نگاه کردم دوباره اون بغض لعنتی اومد سراغم
+میونگ یه اتفاقی افتاده
میونگ:چه اتفاقی؟
+راستشو بخوای من
دوباره بی اراده اشکام شرو کردن به ریختن اون یکی دستمو گذاشتم رو شکمم و ادامه دادم
+من باردارم
میونگ:چی داری میگی تو دختررر چرا گریه میکنی تو آخه من دارم خاله میشمم ولی این چطور ممکنه؟
دوباره به میونگ نگاه کردم
+نمیدونم واقعن اصلن توانایی تحمل کردن این اتفاقاتو ندارم این بچه رو نمیخوام ولی از طرفیم دلم میسوزه براش اون حتا هنوز این دنیا رو ندیده و حقش این نیست که بخاطر من نتونه زندگی کنه
دیدگاه ها (۱۲)

Fate

Fate

Fate

Fate

عشق فراموش شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط